تبليغاتX
داستان های کوتاه

دو روش در حل مسئله

 

هنگامی که ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد، با مشکل کوچکی روبرو شد:
آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای بدون جاذبه کار نمی کنند (جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد)


برای حل این مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند ...


 تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید، 12 میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می نوشت زیر آب کار می کرد، روی هر سطحی حتی کریستال می نوشت، و از دمای زیر صفر تا 300 درجه سانتیگراد کار می کرد !!!

 اما روس ها راه حل ساده تری داشتند:
آنها از مداد استفاده کردند!

 

نتیجه :
این داستان مصداقی برای مقایسه دو روش در حل مسئله است :

1-  تمرکز روی مشکل ( نوشتن در فضا)!
2- یا تمرکز روی راه حل (نوشتن در فضا با خودکار)!!!



دوشنبه 1388/04/15 |

فرشتـــــــــه يک کودک

 

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:
"مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد ، اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟ "
خداوند پاسخ داد:
"از ميان بسياري از فرشتگان من يکي را براي تو در نظر گرفته ام . او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد کرد . "
اما کودک هنوز مطمئن نبود که مي خواهد برود يا نه .
" اينجا در بهشت من کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من کافي هستند . "
خداوند لبخند زد و گفت :
" فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود . "
کودک ادامه داد :
" من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم ؟ "
خداوند او را نوازش کرد و گفت :
" فرشته تو شيرين ترين و زيباترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني . "
کودک با ناراحتي گفت :
"وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟ "
خداوند براي اين سوال هم پاسخي داشت :
"فرشته ات دستهايت را کنار هم مي گذارد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني . "
کودک سرش را برگرداند و پرسيد :
شنيده ام در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي کنند ، چه کسي از من محافظت خواهد کرد ؟ "
خداوند گفت :
" فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد ، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود . "
کودک با نگراني ادامه داد:
" اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود . "
خداوند لبخند زد و گفت :

" فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود . "
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد . کودک مي دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند .
او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد :
" خدايا ! اگر بايد همين الان بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد . "
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد :
" نام فرشته ات اهميتي ندارد . به راحتي مي تواني او را مادر صدا کني . "



دوشنبه 1388/03/25 |

 
 

سلام به همه‌ي دوستان عزيز

 

از اولين پستي كه در رابطه با انتخابات نوشتم ۲۰ روز مي‌گذرد،

تعجب نكنيد از اينكه ديگر، هيچ نمي‌بينيد!

 همه‌ي موضوعات انتخاباتي را به سادگي تمام، به جايي ديگر انتقال دادم، به مرور زمان نظرات مربوطه را نيز منتقل خواهم كرد.

 

باز هم مي‌خواهم به دولت فعلي اعتماد كنم! فكر مي‌كنم چاره‌اي جز اين نيست!

به هرحال بايد به شرايط طبيعي برگشت هر چند كه طبيعت خوبي نيست!

 

همراه يك ملت، دوباره اعتمادي اجباري تا چهار سال ديگر!

انتخابات را با تمام حاشيه‌هاي آن، از ياد مي‌برم و همه را در آرشيوي نگه مي‌دارم.

 منتظر خواهم ماند تا ببينم چهار سال بعد چه تفاوتي با امروز و چهار سال پيش خواهد داشت!

 

امروز اعتماد مي‌كنم كه اين انتخاب بر اثر نتيجه‌ي آراي مردم است اما فراموش نخواهم كرد كه اين نتيجه از چه راهي بدست آمد.

امروز اعتماد مي‌كنم به فرد انتخاب شده و مي‌پندارم كه همه حرفهاي قبلي‌اش راست بوده است و باز هم راست مي‌گويد!

مي‌پندارم همه‌ي گراني و تورمي كه نسبت به چهار سال قبل موجود است خواب و خيالي بوده است!

مانند خودش مي‌پندارم كه تورم و گراني، واقعي نيست! و فراموش خواهم كرد هر چه را كه به واقعيت ديدم و مانند بسياري از حمايت‌كنندگانش كور خواهم شد و باز هم مانند چهار سال‌هاي قبل تحمل خواهم كرد تا نتيجه را در چهار سال بعد ببينم.

دوستان عزيز، اگر عمري باقي باشد چهار سال ديگر خواهيم ديد كه تورم و قدرت خريد مردم، اخلاق و رفتار مسؤلان با امروز چه تفاوتي خواهد داشت!

 

 

اما يك سؤال براي بسياري باقي مانده است!

رهبر و قوه‌ي قضاييه!

 چگونه با اتهامات برخورد خواهند كرد؟!

 

 

پاسخ سؤالات، ابهامات، اتهامات و مباحث مطرح شده در اين ايام، بخصوص مناظره‌ي سيزدهم خرداد هشتاد و هشت هرگز فراموش نخواهد شد و آنهايي كه ادعا دارند و حرف از قانون مي‌زنند حتماً راهشان را ادامه خواهند داد و مداركشان را انشاءالله ارائه خواهند داد!

 

 

اميدوارم هر چند كه به ناچار اما به درستي اعتماد كرده باشم.

 و نهايت، آرزو دارم عاقبت را به خير و خوشي ببينم.

 

 

امروز تصميم گرفتم برگردم به همان داستان‌هاي كوتاه!

 

مطالب انتخابات دهمين رياست جمهوري ايران در سال ۸۸ اين وبلاگ، به بخش «موضوعات متفرقه» اين وبلاگ «آرشيو انتخابات ۸۸» منتقل شد و در منوي پيوندها در سمت راست صفحه قابل دستيابي است.



دوشنبه 1388/03/25 |
ناله‌هاي يك كودك

 

تند و تند مي‌رفتم و لحظه‌اي آرام نداشتم، مي‌خواستم بخاطر اشتباهاتش او را پاره پاره كنم، از شدت عصبانيت، زمين و زمان را بد و بيراه مي‌گفتم،تا اينكه به صدايي شبيه به گريه‌هاي يك كودك نزديك شدم!

آري، صداي گريه‌‌ يك كودك!

ناگهان لحظه‌اي ايستادم و وجودم كه لبريز از عصبانيت بود؛ با آن صدا و ناله‌ها، ناخودآگاه آرام گرفت! ديگر توان رفتن نداشتم!

ناله‌هاي پر از نياز آن كودك را كه به وضوح مي‌شنيدم؛ لرزه به اندامم انداخت، بغض گلويم را مي‌فشرد و به سختي آب دهانم را قورت دادم، لحظه‌اي به خودم آمدم و سري تكان دادم!

 پاهايم سست شده بودند و بي‌اختيار مرا نشاندند، ديگر توان ايستادن هم نداشتم!

 هرگز از كنار ديوارهاي كهنه‌ي آجري بهزيستي، كه در محله‌مان بود گذر نكرده بودم! 

چشمانم پر از اشك شده بود و ديگر هيچ جايي را هم نمي‌ديدم!

 

آنگاه متوجه شدم؛ چه بيهوده عصباني بودم!

 

 

 

نوشته مهدي خدابخش پور

 

 

 

 فرشاد:

چقدر قدرت داريم تا با نگرش به واقعيات، بر خشم خود غلبه كنيم و آرام بگيريم؟

 

 

 

copyright©by:orchid.blogfa.com

 

 

 

 



دوشنبه 1388/03/04 |

درسي از اديسون

 

اديسون در سنین پيري پس از كشف لامپ، يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار ميرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي‌كرد.
اين آزمايشگاه، بزرگترين عشق پيرمرد بود. هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي‌گرفت تا آماده بهينه‌سازي و ورود به بازار شود.
در همين روزها بود كه نيمه‌هاي شب از اداره آتش‌نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي‌سوزد و حقيقتاً كاري از دست كسي بر نمي‌آيد و تمام تلاش مأموران فقط برای جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است. آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود. پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي‌كند و لذا از بيدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي‌كند.
پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي‌انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر مي‌برد. ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سرشار از شادي گفت:
پسر تو اينجايي؟

مي بيني چقدر زيباست!

 رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟ حيرت آور است!

من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت!

نظر تو چیست پسرم؟
پسر حيران و گيج جواب داد:
پدر تمام زندگيت در آتش مي‌سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله‌ها صحبت مي‌كني؟ چطور ميتواني؟ من تمام بدنم مي‌لرزد و تو خونسرد نشسته‌اي؟
پدر گفت:
پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي‌آيد. مأمورين هم كه تمام تلاششان را مي‌كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد! در مورد آزمايشگاه و بازسازي يا نوسازي آن فردا فكر مي‌كنيم! الآن موقع اين كار نيست! به شعله‌هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!

 فردا صبح ادیسون به خرابه‌ها نگاه کرد و گفت:


" ارزش زیادی در بلاها وجود دارد. تمام اشتباهات ما در این آتش سوخت. خدا را شکر که می‌توانیم از اول شروع کنیم."


توماس آلوا اديسون سال بعد مجدداً در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود. آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع کرد.

 

 

 فرشاد:

فقط يك سؤال: آيا ما مي‌توانيم مانند اديسون زيبا ببينم؟!

 (به عبارتي آيا مي‌توانيم ارزشهاي موجود در بلاها را ببينيم؟! )

 



شنبه 1388/02/26 |

انتظار يك مادر چيست؟!

 

سلام به عزيزتر از جانم؛ به تويي كه ماه‌ها در وجودم و سالها در دامانم، به انتظار من معنا دادي و مرا به عرش خدا رساند‌ه‌اي.

آري در وجود من، با تمام وجود از من، ماه‌ها را گذراندي و ماه‌ها، شب و روز انتظارت را كشيدم و جواني‌ام را به اميد چشم گشودن تو و ديدن چون روي ماهت گذراندم و سالهاست كه تو همچون خورشيدي هر روز بر من مي‌تابي! و تو آن اولين ماه‌هايت را به ياد نداري!

و اكنون هم به خدا سپرده‌ام تو را! و تو اكنون ...

روزي ديدن روي تو را آرزويم بود! روزي خنده بر لبانت آرزويم بود! روزي گريه‌ات را خنده‌كردن و روزي چشم

 و به زبان باز شدنت آرزويم بود! ...

روزي قدم برداشتن و راه رفتنت آرزويم بود! روزي دويدن و بازيهاي تو و ... و .... و ...

و اكنون فقط به خدا سپرده‌ام تو را! و تو اكنون ...

 

روزها ديدگانم فقط پي تو بود كه خدايي نكند گزندي به تو رسد و شبها كه خوابم در چشمم مي‌شكست كه روي تو را سرما نپوشد و بدن ناز و ظريفت لحظه‌اي سختي نكشد و روح قشنگت لطمه‌اي نبيند، تو آنها را ياد نداري!

آري، اكنون فقط به خدا سپرده‌ام تو را! و تو اكنون ...

آن روزي كه مرا صدا كردي و گفتي مامان، دل من به عرش خدا رفت و تا الان آنجاست! آن روزي كه تو اولين لبخند را به من هديه كردي با خود عهد بستم كه تو را به زيبايي به خدا بازگردانم و تو به من لبخندي زدي، تو آن روز را ياد نداري!  ...

و اكنون فقط به خدا سپرده‌ام تو را! و تو اكنون ...

 

و تو اكنون كجايي ؟! 

 در چه مسيري و به چه مي‌انديشي؟!

بيشتر مراقب خودت باش، ديگر چقدر انتظار ... !

 

نوشته يك مادر - فاطمه. م. 1387

 

 

داستان ۲۴ (داستان مادر) منتظر توست، بخوان و لذت ببر فقط با يك سؤال:

انتظار يك مادر از ما چيست؟!



شنبه 1388/02/12 |

مادر

 

جواني زيبا در ميان بهشت و جهنم ايستاده بود، خداوند تقدير او را چنان ساخته بود تا او چنان قدرتي بيابد كه نتيجه اعمال ديگران را به ‌خوبي ببيند. او مي‌ديد كه خدا نامه اعمال هر كسي را به دستانشان مي‌داد و بر اساس مفاد آن نامه، هر كسي بهشتي يا جهنمي مي‌شد.

 فرشته‌اي در كنار جوان زيبا ايستاده بود. جوان زيبا، هر مرتبه كه نتيجه اعمال ديگران را مي‌ديد؛ به فرشته مي‌گفت: «پس عاقبت من چه مي‌شود؟ من به كجا مي‌روم؟»

فرشته هم از طرف خدا پاسخ مي‌داد: «كه تو بايد صبر كني، نوبت تو هم فرا مي‌رسد.»

جوان ديگر تاب و تحمل نداشت و باز هم مي‌پرسيد و فرشته نيز، همان پاسخ را مي‌گفت.

تا اينكه فرشته به سخن درآمد و اشاره‌ به پيرزني كرد و گفت: «او را مي‌شناسي؟»

جوان گفت: «او مادرم است! خدايا عاقبت او چگونه است؟»

و آنگاه فرشته پاسخ داد «او مادري است كه در نزد خدا بسيار نيكوكار بوده و اعمالي بسيار زيبا داشته است و خدا فرموده؛ تو هميشه خدمت بزرگي به او داشته‌اي پس به همراه او برو تا تو را به بهشت ما راهنمايي كند.»

 

نوشته مهدي خدابخش پور

 

 

 

فرشاد:

در مورد جايگاه مادر و حق او، كه مرا اينگونه ساخته‌ است هيچ جمله‌اي را نمي‌توانم به زبان آورم. دليل خاصي ندارم، چون نمي‌دانم يك دنيا، به اندازه همه ستاره‌هاي آسمون حرفهاي خوب و زيبا زدن را چگونه مي‌توانم در اينجا بنويسم.

 

آيا مي‌توانم؟!

 

آنچه در دل من است از تو بهترين من، مادر؛ به اندازه يك هستي بزرگ، پر از ستاره حرف است، كه شمردنش براي من چه سخت است.

اما شما دوستان عزيز هر چه مي‌توانيد؛ بنويسيد.

 

جاي سخنان شما در نظرات خاليست!

 

  



شنبه 1388/02/12 |

سلام، اي دوست و عزيز من

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می‌کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی‌ات افتاد، از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می‌خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می‌دویدی تا حاضر شوی فکر می‌کردم چند دقیقه‌ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی.
تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می‌کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می‌کنی، شاید چون خجالت می‌کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی.
تو به خانه رفتی و به نظر می‌‌رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی‌دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می‌دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می‌گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی‌کنی و فقط از برنامه‌هایش لذت می‌بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می‌کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی.
موقع خواب، فکر می‌کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خانواده‌ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی‌دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!
احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده‌ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می‌کنی، حتی دلم می‌خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه‌ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه‌ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی.
آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می‌فهمم و سعی می‌کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید.

دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...

دوست و دوستدار تو : خدا

 

 

لطفاً براي درج نظر به داستان ۲۳ برويد.



دوشنبه 1388/02/07 |

 فرشته بيكار

 

مردي خواب عجيبي ديد. او در عالم رويا ديد كه نزد فرشتگان رفته و به كارهاي آنها نگاه مي‌كند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه‌هايي را كه توسط پيك‌ها از زمين مي‌رسند، باز مي‌كند و آنها را داخل جعبه‌هايي مي‌گذارند.

مرد از فرشته‌اي پرسيد «شما داريد چكار مي‌كنيد؟»

فرشته در حالي كه داشت نامه‌اي را باز مي‌كرد، جواب داد: «اينجا بخش دريافت است، ما دعاها و تقاضاهاي مردم زمين را كه توسط فرشتگان به ملكوت مي‌رسد را به خداوند تحويل مي‌دهيم.»

مرد كمي جلوتر رفت. باز دسته بزرگ ديگري از  فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي‌گذارند و آنها را توسط پيك‌هايي به زمين مي‌فرستند.

مرد پرسيد: «شماها چكار مي‌كنيد؟»

يكي از فرشتگان با عجله گفت: «اينجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمين مي‌فرستيم.»

مرد كمي جلوتر رفت و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته.

مرد با تعجب از فرشته پرسيد: «شما اينجا چكار مي‌كني و چرا بيكاري؟»

فرشته جواب داد: «اينجا بخش تصديق جواب است. مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب تصديق دعا بفرستند. ولي تنها عده بسيار كمي جواب مي‌دهند.»

مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي‌توانند جواب تصديق دعاهايشان را بفرستند؟»

فرشته پاسخ داد: «بسيار ساده است فقط كافيست بگويند: خدايا متشكريم!»

 

 

 

در ادامه مطلب با پاسخ به چند سؤال نتيجه‌اي از اين داستان بگيريم، اين بزرگترين چيزي است كه انسان مي‌تواند به خود هديه دهد.




ادامه مطلب
یکشنبه 1388/02/06 |

ماهی آزاد سفید

 

با تکانی خود را از لابه‌لای سوراخ‌های تور رها کرد و در دریا شناور شد؛ با خود گفت: «ازمرگ حتمی نجات یافتم، بیچاره ماهی‌هایی که در تور ماهیگیر اسیرند .. اگر آنها هم به مانند من زرنگ و باهوش بودند، اگر به مانند من تلاش می‌کردند و اگر از شانس خوبی برخوردار بودند ... » 

مرغی دریایی که در حال چرخیدن در آسمان بود با شیرجه‌ای، ماهی آزاد سفید را همراه خود به آسمان برد. در همین لحظه موجی سهمگین، ماهیگیر را به همراه تورش به داخل دریا کشاند.

 

 نوشته سيامك احمدي (دل نمك)

http://delnamak55.blogfa.com

 

و اما نظر من و شروع يك گفتمان زيبا براي همه دوستانم؛

لطفاً ادامه مطلب را بخوانيد.

 

ضمن تشكر از بازديد شما از اين وبلاگ قصد دارم هر دو سه روزي يك داستان كوتاه بياورم لطفاً نظرات خود را وارد كنيد.




ادامه مطلب
جمعه 1388/02/04 |